همه چی آرومه . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .من چقدر خوشحالم
...وای که چه قدر خوشحالم ...
خیلی وقت بود این قدر خوشحال نشده بودم !!؛-))
اصلا باورم نمیشه !.!.!.
من خیلی خوشحالم:)J
..هه..؛) هه.. Jهه.. هه..:-) هه..) هه..
هههههههههههههههههههه/
همین چند دقیقه پیش فهمیدم،
!!میدونستم، زودتر میرفتم سراغش!!
آخه خیلی وقت بود منتظرش بودم!!!//
وای که چقدر خوشحالم ....
فکرشو کنین؛
درسی که اصلا یک جلسه هم سر کلاسش نرفته باشی و تهدیدت کنن که اگه بیشتر از سه جلسه غیبت داشته باشی حذف میشی و بعدش میبینی که نه همچین خبرایی هم نیست و اسمت تو لیست هست و باید امتحان بدی؛؛ بعد سر جلسه امتحان هم برگه رو با معلوومات غلط!! که نه ولی نادرستت در رابطه با همه چی غیر از اون درس! پر کنی، بعد هم که یه خانمی! میاد بالا سرت میگی مشکلی نداری و همه چی عالیه و با دست سعی میکنی برگت رو بپوشونی که چیزی نتونه بخونه که بهت بخنده!! که البته بعد میفهمی اون خانومه استادت بوده!!!!!!!!؛ بعدش خوشحال و بی خیال از اینکه من این درس و قبول نمیشم و باشه حالا بعد جبران میکنم دیگه، اتفاقیه که افتاده! و بیخیال تر از جلسه میری بیرون و به زندگیت میرسی و حالا ... وای که چقدر خوشحالم....
آره دیگه با نمره نه چندان پسندیده ولی خوب ماییم دیگه/:-)
اینقدر خوشحالم که اگه الان اینجا پیشم بودین حتما ناهار مهمون من بودین!،
خلاصه الان خیلی خوشحالم ،،،،،،
<<<<<<<<<< تا باشه از این خوشحالی ها برای من و تو و همه >>>>>>>>>
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت: که می خواد با آن ها بازی کند. او به آنها گفت: که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آنها بدشان می آید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی ها ۲، بعضی ها ۳ و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت: تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روزها به همین منوال گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده.
به علاوه آنهایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید: از این که یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند. آن گاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید، را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید.
بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را در همه جا همراه خود حمل می کنید. در حالی که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید.
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟!!
همه ما برای برقراری ارتباط با دیگران، روش های منحصر به فردی داریم. بنابراین تعداد بسیار زیادی روش ارتباطی وجود دارد. اما چگونه میتوانیم کلیدی پیدا کنیم که روابط خانوادگی، عاطفی و حرفه ای ما را تسهیل کند؟ و چگونه میتوانیم راه حلی بیابیم که برای همه اشخاص راضی کننده باشد و ما را به تفاهم برساند؟ نویسندگان کتاب راهبرد دلفینی کلید این امر را تنها در همکاری و انعطاف پذیری می دانند. آنها معتقدند که به طور کلی، انسانها را همانند موجودات دریایی می توان به ٣ طبقه تقسیم کرد: ماهی های کپور، کوسه ها و دلفین ها. دسته اول: ماهی های کپور هستند که همیشه ماهی های قربانی اند زیرا پیوسته توسط دیگر ماهی ها خورده می شوند. در حیات اجتماعی بشر، برخی از انسان ها نیز چنین هستند؛ یعنی برخی انسانها در زندگی خود نقش ماهی کپور را بازی می کنند. آنها کم و بیش و برحسب مورد،قربانی این یا آن چیز، این یا آن مسئله، این یا آن شخص می شوند و حتی ممکن است قربانی روابط غلط و تفکرات منفی خود شوند. دسته دوم: کوسه ماهی ها هستند که روش (برنده_ بازنده) را به کار میگیرند. برای اینکه من برنده شوم تو باید بازنده باشی و این کار باید بدون تمایز و تفاوتی انجام گیرد. برای کوسه ماهی، هر نوع ماهی، دشمن به حساب می آید. هر ماهی یک وعده غذایی بالقوه است. شاید ما نیز این نقش را بازی کرده باشیم یا حداقل در زندگی حرفه ای یا شخصی خود با کوسه هایی برخورد کرده باشیم. دنیای سازمان ها و دنیایی که ما در آن کار می کنیم از دیرباز دنیای کوسه ها تلقی می شود که گاه صحبت از کارکنانی میشود که برای رسیدن به مقام های بالا یکدیگر را می درند. در دنیای پر رقابت امروز، حتی سازمان ها گاهی اوقات به طور موذیانه به سازمان های دیگر حمله می کنند. به طور خلاصه انسانهایی را می توان یافت که کم و بیش در حال رقابت دائمی از نوع برنده_ بازنده هستند. دسته سوم: نوع دیگری از حیوانات دریایی دلفین ها هستند. این پستاندار آبزی بزرگ به طور طبیعی بازیگوش و دارای روحیه همکاری است و در ارتباطات خود شیوه برنده_ برنده را برگزیده است. دلفین در دنیایی از وفور نعمت زندگی میکند. او هیچ کمبودی ندارد و می خواهد که همه چیز را با همگان تقسیم کند. اگر یک دلفین زخمی شود، ۴ دلفین دیگر او را همراهی میکنند تا خود را به گروه برساند. داستان های زیادی نیز وجود دارد که در آنها دلفین ها جان انسان ها را نجات داده اند. پژوهش های انجام شده در سان دیه گو نشان داده است علاوه بر داشتن روحیه همکاری بسیار باهوش هستند. ختی برخی از پژوهشگران آنها را باهوش ترین موجودات روی زمین دانسته اند. تحقیق زیر روحیه همکاری و روش های برنده_ بازنده و برنده_ برنده را به خوبی آشکار می سازد. در سان دیه گو پژوهشگران ٩۵ کوسه و ۵ دلفین را به مدت یک هفته در یک استخر بزرگ رها کرده و به مطالعه حالات رفتاری آنها پرداختند. ابتدا کوسه ها به یکدیگر حمله کردند و در این تهاجم تعداد زیادی از آنها نابود شدند، سپس به دلفین ها حمله ور شدند. دلفین ها فقط می خواستند با آنها بازی کنند ولی کوسه ها بی وقفه به آنها حمله می کردند. سرانجام دلفین ها به آرامی کوسه ها را محاصره کرده و هنگامی که یکی از کوسه ها حمله می کرد آنها به ستون فقرات پشت یا دنده هایش می کوبیدند و آنها را می شکستند. به این ترتیب کوسه ها یکی پس از دیگری کشته می شدند. پس از یک هفته ٩۵ کوسه مرده و ۵ دلفین زنده در حالی که با هم زندگی می کردند در استخر دیده شدند. ارتباط هدایت شده در جهت راه حل ها، تمایزهای پر باری را برای روشن کردن زندگی حرفه ای و شخصی ارائه می دهد. کوسه تمایزی انجام نمیدهد. در دنیای او برای برنده شدن دیگران یا باید بمیرند و یا ببازند. ولی دلفین ها بسیار انعطاف پذیرند زیرا در دنیایی سرشار از تشخیص های پر بار زندگی می کنند. بیایید یک بار دیگر ماجرای استخر سان دیه گو را مرور کنیم. وقتی یک کوسه با یک دلفین روبرو می شود چه اتفاقی می افتد؟ کوسه حمله می کند چون روش ارتباطی او برنده_ بازنده است ولی دلفین با انعطاف پذیری خاص خود فرار میکند و می گوید من در دنیایی سرشار از وفور نعمت زندگی می کنم. در دریا برای همه به اندازه کافی غذا است پس بیا با هم بازی و همکاری کنیم. کوسه دوباره حمله میکند و دلفین فرار می کند. کوسه توانایی درونی لازم را برای خارج شدن از تنگ نظری ندارد، بنابراین مجددا حمله می کند. دلفین که می بیند دیگر چاره ای ندارد می گوید: من آنقدر انعطاف پذیری دارم که در موقع مناسب به یک کوسه تبدیل شوم پس حالا آماده رویارویی باش. اگر به طور تصادفی، کوسه آنقدر هوش داشته باشد که بفهمد حریف دلفین نمی شود . بخواهد در بازی و همکاری او شرکت کند، دلفین به راحتی او را می بخشد و طوری با او رفتار میکند که انگار یک دلفین است. تاکید کتاب راهبرد دلفینی این است که روحیه انعطاف پذیری و همکاری دلفینی می بایستی در همه ادارات، سازمان ها، موسسات، مدارس، خانواده ها و حتی زوج ها تعمیم یابد زیرا همه ما در سطوح مختلف دلفین هایی بالقوه هستیم و برای پایان دادن به مسائل ناخوشایند از انعطاف پذیری لازم برای تبدیل شدن به یک کوسه برخورداریم ولی این کار باعث نمی شود که دوباره به روحیه دلفینی خود باز نگردیم.
کاش میشد اما عمر ما آنقدر طولانی نیست که مسیر زندگی را یکبار برای کسب تجربه بپیماییم و بار دیگر برای به کار بردن تجربه ها در زندگی یا باید دل به دریا زده و با هراس قدم در جاده ی زندگی بگذاری _ مسیری که در طول آن نه راهنمایی حضور دارد و نه چراغی _ و یا ابتدا خود را به چراغ روشن آگاهی مجهز نمایی و سپس با ایمان و اطمینان پا در راه بگذاری.
